مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
307
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - مجلسي ، جلاء العيون ، / 648 - 649 بالجملة ، چون آفتاب از زوال بگشت ودو بهره از روز سپرى شد ، ( 1 ) به تحريض شمر بن ذي الجوشنعمر سعد برخاست وشاكي السلاح بر أسب خويش برنشست وبأعلى صوت ندا درداد كه : يا خيل اللّه ! اركبي وأبشري بالجنّة : يعنى : « اى لشكرهاى خدا ! سوار شويد ومستبشر باشيد ؛ بهشت خداى . سپاهيان سلاح جنگ در بر كردند وبرنشستند وجانب معكسر حسين عليه السّلام را پيش داشتند ؛ چون راه با لشكرگاه أبي عبد اللّه نزديك شد ، همهمهء مردان غازي وحمحمهء اسبان تازى وقعقعهء ( 2 ) سلاح گوشزد أهل بيت گشت . اين وقت حسين عليه السّلام بر باب سراپرده نشسته ، اصلاح سيف وسنان مىفرمود . ناگاه خوابگونهاى ( 3 ) أو را درربود . سر بر زانوى مبارك نهاد وزينب بدويد وبرادر را از خواب برانگيخت وعرض كرد : « مگر اين هاياهوى را اصغا نفرمودى ؟ اينك لشكر دشمن است كه درمىرسد . » حسين عليه السّلام سر برداشت : فقال : يا أختاه ! إنّي رأيت السّاعة رسول اللّه جدّي وأبي عليّا وأمّي فاطمة وأخي حسنا وهم يقولون : يا حسين ! إنّك رائح إلينا من قريب . - به روايتي غدا - فرمود : اى خواهر ! در اين ساعت ، جدم مصطفى وپدرم مرتضى ومادرم زهرا وبرادرم مجتبى را در خواب ديدم . مرا گفتند : « زودا كه به نزد ما آيى ! » وبه روايتي : « فردا در نزد ما خواهى بود . » ونيز در خبر است كه رسول خدا فرمود : إنّك تروح إلينا . » زينب چون اين كلمات بشنيد ، با دست گونهء مبارك را آسيب همىزد وفرياد به ويل وواي برداشت . فقال لها الحسين : ليس لك الويل يا أختاه ! اسكتي رحمك اللّه مهلا لا تشمتي بنا القوم . حسين فرمود : « اى خواهر ! شايسته نيست تو را كه بأنك به واياوى درافكنى ، خداوند تو را رحمت كناد . بأنك به ناله فراز مكن وزبان دشمن را به شماتت من دراز مخواه . » اين وقت عباس عرض كرد : « يا ابن رسول اللّه ! اينك لشكر فراز آمد . رأى چيست ؟ » حسين عليه السّلام برخاست وعباس را فرمود : « سوار شو واين جماعت را بگوى : اين عجلت چيست ؟ چه مىخواهيد ؟ واز بهر چه مىآييد ؟ » عباس با بيست سوار روان شد . زهير بن القين وحبيب بن مظاهر ملازم خدمت أو شدند . چون با لشكر كوفه روى در روى آمدند ، عباس بأنك برداشت كه : « از بهر چه مىآييد ؟ » گفتند : « فرمان أمير عبيد اللّه رسيده است كه حسين وأصحاب أو به فرمان أو گردن نهند وبا يزيد دست بيعت دهند ؛ واگرنه مقاتلت آغازند . » عباس فرمود : « اكنون در اينجا بباشيد تا من باز شوم وأبو عبد اللّه را آگهى برم تا چه فرمايد . » وعنان برتافت وبه حضرت حسين آمد وقصه به گفت . آن حضرت لختى سر فروداشت . پس سر برآورد وبا أصحاب در كار حرب سخن به شورى افكند وعباس همچنان ايستاده بود . پس روى به عباس كرد ، فقال : ارجع إليهم فإن استطعت أن تؤخّرهم وتدفعهم عنّا العشيّة ، لعلّنا نصلّي لربّنا اللّيلة وندعوه ونستغفره ، -